<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>مجله احساسات</title>
	<atom:link href="http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.ehsasat.com/mag</link>
	<description>مجله الکترونیکی احساسات در مورد عشق و روابط عاطفی ، عاشقانه ها ، عاشق زیستن و حرکت به سمت کمال</description>
	<pubDate>Mon, 04 Jul 2011 19:26:51 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.5</generator>
	<language>fa</language>
			<item>
		<title>آدمای بزرگ ، آدمای متوسط ، آدمای کوچک</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=28</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=28#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Apr 2011 20:46:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جالب]]></category>

		<category><![CDATA[پرورش خود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=28</guid>
		<description><![CDATA[یه متنی هست که خیلی زیباست ، احساس کردیم اگه باهاتون این متن رو به اشتراک بگذاریم ارزشش دو چندان می شه . خیلی خوبه اگه همه مون این متن رو در مورد خودمون بخونیم و ببینیم که ما جزو کدوم دسته از آدما هستیم &#8230;
آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند
آدم های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یه متنی هست که خیلی زیباست ، احساس کردیم اگه باهاتون این متن رو به اشتراک بگذاریم ارزشش دو چندان می شه . خیلی خوبه اگه همه مون این متن رو در مورد خودمون بخونیم و ببینیم که ما جزو کدوم دسته از آدما هستیم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند<br />
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند<br />
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند</p>
<p style="text-align: justify;">آدم های بزرگ درد دیگران را دارند<br />
آدم های متوسط درد خودشان را دارند<br />
آدم های کوچک بی دردند</p>
<p style="text-align: justify;">آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند<br />
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند<br />
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند</p>
<p style="text-align: justify;">آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند<br />
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند<br />
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند</p>
<p style="text-align: justify;">آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند<br />
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد<br />
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند</p>
<p style="text-align: justify;">آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند<br />
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند<br />
آدم های کوچک مسئله ندارند</p>
<p style="text-align: justify;">آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند<br />
آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند<br />
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=28</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بیسکوئیت سوخته</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=27</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=27#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Mar 2011 10:36:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جالب]]></category>

		<category><![CDATA[عاشقانه ها]]></category>

		<category><![CDATA[پرورش خود]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=27</guid>
		<description><![CDATA[زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!</p>
<p>در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم  دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.<br />
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.<br />
همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟<br />
او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد! زندگی مملو است از چیزهای ناقص&#8230; و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .</p>
<p>درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.<br />
این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی! کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید  آن را پیش خودتان نگهدارید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=27</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>مادر</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=26</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=26#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Feb 2011 11:43:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جالب]]></category>

		<category><![CDATA[عاشقانه ها]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<category><![CDATA[مادر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=26</guid>
		<description><![CDATA[
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="مادر" src="http://s1.picofile.com/file/6353136816/image002qeq.jpg" alt="" width="450" height="340" /></p>
<p style="text-align: justify;">وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.<br />
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.<br />
نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: <span style="color: #ff0000;"><strong>عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=26</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>امید ، عاشق ، زیبایی</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=25</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=25#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Jan 2011 16:01:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جالب]]></category>

		<category><![CDATA[عاشقانه ها]]></category>

		<category><![CDATA[پرورش خود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=25</guid>
		<description><![CDATA[امید
شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.
فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد… او امید به بخشش داشت…
عاشق
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3><span style="color: #99cc00;"><strong>امید</strong></span></h3>
<p style="text-align: justify;">شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.<br />
فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد… او امید به بخشش داشت…</p>
<h3><strong><span style="color: #ff0000;">عاشق</span></strong></h3>
<p style="text-align: justify;">امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.<br />
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند .</p>
<h3><strong><span style="color: #3366ff;">زیبایی</span></strong></h3>
<p style="text-align: justify;">دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم“دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا…و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه… خدا نکنه…اصلآ کفش نمی خوام</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=25</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نیمه گمشده</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=24</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=24#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Nov 2010 15:25:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روابط عاطفی]]></category>

		<category><![CDATA[پرورش خود]]></category>

		<category><![CDATA[نیمه گمشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=24</guid>
		<description><![CDATA[در ادامه مطلب قبلی که نوشتم ، امروز در مورد نیمه گمشده صبحت می کنیم . ببینیم که نیمه گمشده چیه ، با پیدا کردنش چه اتفاقی می افته و صحبتهایی از این دست.
در باور خیلی ها نیمه گمشده ما انسانیه که وقتی پیداش می کنیم ، اون حالت بیقراری درون ما آروم آروم کمرنگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در ادامه مطلب قبلی که نوشتم ، امروز در مورد نیمه گمشده صبحت می کنیم . ببینیم که نیمه گمشده چیه ، با پیدا کردنش چه اتفاقی می افته و صحبتهایی از این دست.</p>
<p>در باور خیلی ها نیمه گمشده ما انسانیه که وقتی پیداش می کنیم ، اون حالت بیقراری درون ما آروم آروم کمرنگ می شه و ما به آرامش نسبی می رسیم. حالی که شاید در ابتدای اکثر روابط عاطفی مون تجربه اش کردیم اما به دلایلی که توی نوشته قبلی اشاره شد کم کم این حالت آرامش از بین می ره و به کشمکش تبدیل میشه و ما به خودمون می گیم که نه ، این آدم نیمه گمشده من نبود و من باید دوباره برای پیدا کردنش تلاش کنم . و مدت زمان زیادی رو صرف ارتباط با آدم ها میکنیم و آخرش به این نتیجه می رسیم که انگار نیمه گمشده ما واقعاً گمشده و ما شانسی برای پیدا کردنش نداریم . اینجاست که با دیدن دیگران غبطه می خوریم که اونا چه رابطه خوبی دارن ؛ غافل از اینکه اونها هم مثل ما درگیر رابطه ای هستن که اونطوری که دلشون می خواست نیست و نخواهد بود.</p>
<p>پس این نیمه گمشده ما کجاست . چرا پیداش نمیشه ، آیا تا به حال کسی پیداش کرده؟</p>
<p>بیاین به خلقت انسان نگاه کنیم. انسانی که <strong>اشرف مخلوقات خداوند</strong> متعاله. یعنی خداوند متعال با آفرینش انسان ، خلقت خودش رو به حد اعلا رسونده و نهایت شاهکار هنری خلقتش رو با خلقت انسان به نمایش گذاشته. میخوام ارزش و مقام این مخلوق ، با توجه به اشرف مخلوقات بودنش در ذهنتون تداعی بشه.</p>
<p>حالا آیا ، این مخلوقی که والاترین مخلوق پروردگاره ، می تونه ناقص باشه و یه تیکه اش گم شده باشه ؟! یعنی اشرف مخلوقات خداوند ، می تونه یه نصفه باشه ؟!<br />
از نظر عقلانی اگه به این نکته فکر کنیم می بینیم که <strong>اشرف مخلوقات خداوند نمی تونه ناقص و نیمه کاره باشه</strong> کما اینکه اگر اینطور بود ، انسان لقب اشرف مخلوقات رو نداشت.</p>
<p>اما از نظر احساسی و درونی ، یک جای کار داره می لنگه. از یه طرف ، انسانی رو داریم که نیمه کاره و ناقص نیست (بنا به دلیلی که بالا ذکر شد) از طرفی دیگر همین انسان به دنبال نیمه گمشده خودش می گرده تا بتونه بهتر زندگی کنه.</p>
<p>دقیقاً نمی دونم این واژه نیمه گمشده از کجا سرو کله اش پیدا شده و از کجا توی ذهن ما جا انداخته شده که نیمه گمشده ای وجود داره. اما انگار منظور از این واژه درمان همون احساس بیقراری درون ماست که باید یه جوری بهش برسیم. هیچ جایی نوشته نشده که این احساس با وجود یه انسان دیگه آروم میگیره مگه اینکه نویسنده اش یه انسان بوده باشه. کسی هم نگفته که اون انسان راست می گه (همونطور که کسی نمی تونه بگه من راست میگم <img src='http://www.ehsasat.com/mag/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> )</p>
<p>در مطلب بعدی ، به اینکه چطور می تونیم از نظر درونی آروم باشیم ، بدون اینکه نیاز به انسان دیگری باشه خواهیم پرداخت. یعنی چطور می تونیم درون خودمون رو آروم کنیم و نیاز به یه شخص دیگه رو ارضا کنیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=24</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چرا هیچوقت نیمه گمشده مون رو پیدا نمی کنیم</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=23</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=23#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Nov 2010 19:00:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روابط عاطفی]]></category>

		<category><![CDATA[دوست داشتن]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=23</guid>
		<description><![CDATA[چرا کسی رو که داریم ، اولش کسیه که دنبالش می گشتیم اما بعدش دیگه اون کسی نیست که واقعاً دنبالش بودیم ؟!
این تجربه رو اکثر کسایی که درگیر روابط عاطفی بودن و یا هستن دارن و خوب می دونن که قراره در مورد چی صحبت بکنم. اجازه بدید باهم دیگه پله پله این مطلب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چرا کسی رو که داریم ، اولش کسیه که دنبالش می گشتیم اما بعدش دیگه اون کسی نیست که واقعاً دنبالش بودیم ؟!</p>
<p>این تجربه رو اکثر کسایی که درگیر روابط عاطفی بودن و یا هستن دارن و خوب می دونن که قراره در مورد چی صحبت بکنم. اجازه بدید باهم دیگه پله پله این مطلب رو بررسی بکنیم و ببینیم که به چه نتیجه ای دست پیدا می کنیم.</p>
<p>این بازی از جایی شروع میشه که ما در خودمون احساس می کنیم وجود یک نفر دیگه کمه و به دنبال کسی می گردیم که دوستش بداریم و بیشتر از اون و بدون تعارف ، اون ما رو دوست بداره . (اثری از آثار خودخواهی در همین اول کار هویداست ، و اونم اینه که ما اکثراً دنبال کسی هستیم که ما رو دوست بداره یا در بهترین حالت دوست داشتن متقابل ، یعنی محبت بدیم و محبت بگیریم . یه داد و ستد محبت ، چیزی که با اصالت عشق در تضاده . حالا به این نکته کاری نداریم).</p>
<p>بالاخره ما کسی رو پیدا می کنیم و اوایلش ، همچنین بعد از گذشت مدتی این حس رو داریم که این نفر دقیقاً همونیه که ما به دنبالش بودیم و از اینکه اون در زنگی ما هست احساس خوشایندی داریم . یه جور احساس مثل احساس کامل شدن ، پیدا شدن نیمه گمشده و هرچیزی که اسمش رو می گذاریم. در این دورانه که دقیقاً از خود بیخود می شیم ، حاضریم برای خوشحال شدن طرف مقابلمون از خود گذشتگی کنیم و از خیلی از خواسته هامون چشم پوشی کنیم ، همونطور که طرف مقابلمون همین طوری با ما رفتار می کنه . بالاخره هرچی باشه ، الان کسی رو داریم که برای مدت ها به دنبالش بودیم و حالا که داریمش معلومه که برای ما خیلی عزیزه .</p>
<p>اما بعد از گذشت مدتی ، کم کم این حس به سراغ ما میاد که این نفری که پیداش کردیم و الان باهاش هستیم ، مقداری از معیار های ما دوره . زمان میگذره و باگذشت زمان این حس در ما تشدید می شه و کم کم درک می کنیم که اون نفر از معیارهای ما دور تر و دور تر می شه و درپایان به این نتیجه می رسیم که اون شخص ، کسی نبود که من می خواستم !!</p>
<p>حالا من یک تحلیلی از این موضوع ارائه می دم که فعلاً بهش معتقدم. کاری به اینکه واقعاً این تحلیل من درست هست یا نه ندارم . می تونید در مورد تحلیلم تو بخش نظرات بحث کنید.</p>
<p>ما به دنبال نیمه گم شدمون بودیم ، تا کامل بشیم و بتونیم بهتر زندگی کنیم. اون هم به دنبال نیمه گم شده اش بود ، تا کامل بشه و بتونه بهتر زندگی کنه.</p>
<p>ما اون رو پیدا کردیم ، اونم ما رو پیدا کرد . ما یه نیم دایره بودیم ، اونم یه نیم دایره بود ، باهم یه دایره کامل رو تشکیل دادیم. حاضر بودیم هر کاری بکنیم تا اون خوشحال باشه ، اونم همینطور . چرا ؟ چون مدت زیادی در انتظار حضورش در زندگیمون بودیم و حالا که بعد از این مدت دراز اومده بود برامون عزیز بود . همینطور ما در زندگی اون.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone" title="روابط سرد" src="http://s1.picofile.com/file/6189349094/sadcouple2.jpg" alt="" width="345" height="229" /></p>
<p>بعد از گذشت یه مدت ما حس کردیم که اون ، واقعاً اونی نبود که دنبالش بودیم . اونم دقیقاً همین حس رو داشت . چرا ؟ چون ما اون رو پیدا کرده بودیم تا خودمون بتونیم بهتر زندگی کنیم و اون برای اینکه ما بهتر زندگی کنیم حاضر نبود پا روی خواسته هاش بگذاره ، چرا که اون هم می خواست بهتر زندگی کنه و ما حاضر نبودیم برای بهتر زندگی کردن اون پا روی خواسته هامون بگذاریم . چون بهتر زندگی کردن خودمون به خطر می افتاد .</p>
<p>از اولش ، ما دنبال بهتر زندگی کردن خودمون بودیم اما یادمون نبود که اون هم دنبال بهتر زندگی کردن خودشه و دراصل ، هردو می خوایم به دیگری مسلط بشیم تا بتونیم بهتر زندگی کنیم و کشمکش پدید اومد.</p>
<p>ما یه نیم دایره بودیم ، اونم یه نیم دایره بود ، هر نیم دایره یه مغز مدیر داشت . با پیوند این دو نیم دایره ، یه دایره کامل و زیبا پدید اومد . اما غافل از اینکه این دایره کامل و زیبا ، حالا دوتا مغز مدیر داره ! هر مغز می خواد اون یکی نیم دایره رو در جهت اهداف خودش مدیریت بکنه و کشمکش پدید میاد.</p>
<p style="text-align: justify;">ما به فکر بهتر شدن زندگی خودمون بودیم ، اون به فکر بهتر شدن زندگی خودش بود ، <strong>در اصل هر کسی به فکر خودش بود</strong> ، دلمون هم خوش بود که داریم عاشقانه زندگی می کنیم . نه ، داشتیم خودخواهانه زندگی می کردیم و در بهترین حالت ، اگر ما محبت می دادیم و محبت می گرفتیم ، نهایتاً یه داد و ستد محبت انجام شده بود . یه چیزی مثل کاسبی و کسب و کار. کالایی که در این کسب و کار فروخته می شد محبت بود و پولی که به ازای این کالا داده می شد محبت بود .  این محبت به محبت می ارزید و اگر کسی این وسط محبتی نمی داد ، این داد و ستد ناقص می موند و اون یکی شاکی می شد که چرا به ازای محبت من ، محبتی نمی دی ؟! ( چرا به ازای کالای من ، پولی نمی دی ؟!! ).</p>
<p style="text-align: justify;">چه خوبه که با خودمون رو راست باشیم ، ما دنبال معشوق نبودیم. دنبال عاشق بودیم. عاشق هم که نه ، دنبال کسی بودیم که ما رو دوست داشته باشه و این نیاز دوست داشته شدن ما رو ارضا بکنه.</p>
<p>نه ، این عشق نیست. در عشق منیت و من مطرح نیست . سود بردن (محبت دیدن) مطرح نیست . همه چیز اوست ، عشق دل دریا می خواهد و در پایان <strong>فنا شدن &#8230;</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>ادامه دارد</strong></p>
<p style="text-align: right;">+ در پست بعدی ، ادامه این مطلب و بیشتر در مورد نیم گمشده صبحت خواهم کرد.<br />
+ مثال نیم دایره فکر می کنم مال اریک برن باشه ، شایدم مال یه روانشانس دیگه ، الان حضور ذهن ندارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=23</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>شادی و غم</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=22</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=22#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Nov 2010 17:45:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جالب]]></category>

		<category><![CDATA[پرورش خود]]></category>

		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<category><![CDATA[شادی]]></category>

		<category><![CDATA[غم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=22</guid>
		<description><![CDATA[تا به حال به این نکته توجه کردین که شادی اگه تقسیم بشه دو برابر میشه ، غم اگه تقسیم بشه نصف می شه ؟
پس شادی ها مون رو باهم قسمت کنیم و در غم دوستانمون خودمون رو شریک کنیم . همونطور که انتظار داریم اونها هم همین رو در حقمون انجام بدن .
تا به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تا به حال به این نکته توجه کردین که شادی اگه تقسیم بشه دو برابر میشه ، غم اگه تقسیم بشه نصف می شه ؟</p>
<p style="text-align: justify;">پس شادی ها مون رو باهم قسمت کنیم و در غم دوستانمون خودمون رو شریک کنیم . همونطور که انتظار داریم اونها هم همین رو در حقمون انجام بدن .</p>
<p style="text-align: justify;">تا به حال به این نکته توجه کردین که برای شاد بودن به بهانه نیاز داریم ، اما بی دلیل و بی جهت غمگینیم ؟  خب چرا بر عکسش رو عمل نکنیم ؟! <img src='http://www.ehsasat.com/mag/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=22</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>اعتقاد ، اعتماد ، امید</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=21</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=21#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Oct 2010 16:36:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[پرورش خود]]></category>

		<category><![CDATA[امید]]></category>

		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=21</guid>
		<description><![CDATA[۱- Confidence اعتقاد:
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.
۲- Trust اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا  به بالا پرتاب می کنید،او میخندد &#8230;.. چراکه یقین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><span style="font-size: 13pt;" lang="AR-SA">۱- </span><span style="font-size: 14pt;" dir="ltr">Confidence</span><span style="font-size: 14pt;" lang="AR-SA"> اعتقاد:</span></p>
<p>اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.</p>
<p>روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.</p>
<p>۲- <span style="font-size: 14pt;" dir="ltr">Trust</span><span style="font-size: 14pt;" lang="AR-SA"> اعتماد:</span></p>
<p>اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا  به بالا پرتاب می کنید،او میخندد &#8230;.. چراکه یقین دارد که شما او را  خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.</p>
<p>۳- <span style="font-size: 14pt;" dir="ltr">Hope</span><span style="font-size: 14pt;" lang="AR-SA"> امید:</span></p>
<p>هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از  خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی  امید.</p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 15pt; color: navy;">با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنیم</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=21</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>عشق و چشم گریان</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=20</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=20#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 08 Oct 2010 10:36:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عاشقانه ها]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<category><![CDATA[عشق الهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=20</guid>
		<description><![CDATA[
عــزیزم کاسه ی چشمم سرایت
میون هر دو چشمام جــای پایـت
از این ترسم که غافل پـا نهی تو
نشینه خـار مـژگـونـم بـه پــایــت
(بابا طاهر عریان)
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="alignnone" title="عشق و چشم گریان" src="http://s1.picofile.com/wolf/Pictures/ehsasat/love-eye.jpg" alt="" width="500" height="495" /></p>
<p style="text-align: center;"><strong>عــزیزم کاسه ی چشمم سرایت</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>میون هر دو چشمام جــای پایـت</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>از این ترسم که غافل پـا نهی تو</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>نشینه خـار مـژگـونـم بـه پــایــت</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>(بابا طاهر عریان)</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=20</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>عمر ما ، عمر پروانه</title>
		<link>http://www.ehsasat.com/mag/?p=19</link>
		<comments>http://www.ehsasat.com/mag/?p=19#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Sep 2010 15:56:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جالب]]></category>

		<category><![CDATA[پرورش خود]]></category>

		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ehsasat.com/mag/?p=19</guid>
		<description><![CDATA[هنگام  سپیده  دم  خـروس   سحری
دانی که چرا همی کند   نوحـه گری
یعنی  که   نمودند  در  آیـینه  صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

این روزا یه آدم معمولی ۶۰-۷۰ سال زندگی می کنه . چقدر از این همه سال عمرش رو عاشق زندگی می کنه ؟ چقدرش رو به پرورش نفس خودش می پردازه ؟ چقدرش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size: small;"><span style="font-weight: 700;" lang="FA">هنگام  سپیده  دم  خـروس   سحری</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size: small;"><span style="font-weight: 700;" lang="FA">دانی که چرا همی کند   نوحـه گری</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size: small;"><span style="font-weight: 700;" lang="FA">یعنی  که   نمودند  در  آیـینه  صبح</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size: small;"><span style="font-weight: 700;" lang="FA">کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center;" dir="rtl" align="center">
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl">این روزا یه آدم معمولی ۶۰-۷۰ سال زندگی می کنه . چقدر از این همه سال عمرش رو عاشق زندگی می کنه ؟ چقدرش رو به پرورش نفس خودش می پردازه ؟ چقدرش رو برای کشف درون خودش و شناختن خودش می پردازه ؟</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl">صبح از خواب بیدار می شیم ، آماده می شیم بریم سر کار. بر می گردیم خونه ، می خوابیم تا فردا صبح. پول در میاریم که زنده بمونیم و بتونیم کار کنیم تا پول دربیاریم و برای سنار و سه شی بیشتر خودمون رو می کشیم. ۷۰ سال عمرمون می گذره و آخرش هیچ &#8230;بیشتر عمرمون به این می گذره که دیگران چه کردند و زندگی بقیه چه جوریه &#8230; واقعاً عمر ما چه دستاوردی داشته ؟</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl">یک پروانه حداکثر ۹ ماه زندگی می کنه ، توی این مدت زندگی می کنه ، می رقصه ، عاشق می شه ، جفتش رو پیدا می کنه ، معاشقه می کنه و از لحظه لحظه عمرش <strong>زیباترین</strong> استفاده رو می بره &#8230; بیایم کلاه خودمون رو قاضی کنیم و ببینیم چقدر از عمرمون رو زیبا زندگی کردیم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ehsasat.com/mag/?feed=rss2&amp;p=19</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>

